تبليغاتX
هاگوارتز,دنیای رویایی من
یه عالمه چیز باحال
۱. یه سری عکس جدید از روپرت هست که البته زیادم جدید نیست،ولی تازه منتشر شده! عکس ها مربوط به برنامه Fuse و ماه جولایه. چندتاش رو میتونین از این لینک ها ببینین: 1 ، 2 ، 3 ، 4 ، 5  برای دیدن همه ی ۱۸ عکس روپرت هم میتونین برین اینجا یا اینجا .  (منبع خبر)

۲. بعد از انتشار کاور های آلمانی، هلندی و... از کتاب هفتم حالا میتونین طرح جلد ورژن فرانسوی کتاب رو از اینجا ببینین که توسط گالیمارد،ناشر فرانسوی کتابهای هری پاتر منتشر شده و تصویری از هری ۱۷ ساله رو نشون میده. خود کتاب هم در تاریخ ۲۶ اکتبر منتشر میشه. (منبع خبر)

۳. الک هاپکینز،بازیگر نقش اسنیپ جوان در فیلم پنجم، در مصاحبه ای درباره ی فیلم و نقشش صحبت کرده و در مورد وجه تشابهش با کاراکتر اسنیپ گفته که "هر دومون بینی بزرگی داریم!!" دیگه اینکه دوست داشته نقشش در فیلم بیشتر باشه و صحنه ی مورد علاقه اش هم جاییه که اسنیپ با کتاب می زنه تو سر رون!! برای خوندن مصاحبه ی کامل انگلیسی میتونین برین اینجا. (منبع خبر

+ باز برگه ای از دفترم کنده شد در  پنجشنبه 29 شهریور1386ساعت 9:28 PM  توسط سنا | 
ویدیو از دن
امروز کلی ویدیوی جدید از دن رادکلیف داریم که لینکاشو براتون میذارم:

 این شش تا تو سایت You Tube هست که معمولاً فیلتره!!

ویدیوی Jimmy Kimmel Live

ویدیوی GMTV    (از اینجا هم میتونین دانلود کنین)

ویدیوی Sky News

ویدیوی ITN

ویدیوی ET

ویدیوی Daily Mail

این یکی هم از IESB.net.

یه مصاحبه هم هست که Movies Online با دن انجام داده ولی چون یک کم طولانیه و منم عجله دارم فعلا نمیتونم براتون ترجمه کنم! اگه حال دارین متن اصلیش رو اینجا بخونین.

دیگه...اینم دو تا عکس دیگه از اما واتسون در فیلم کفش های بالت:  1 ،  2 

و این هم یه سری 18 تایی از عکس های با کیفیت اما باز هم در کفش های بالت.

و در آخر اینکه کمپانی برادران وارنر اعلام کرده DVD محفل ققنوس روز سه شنبه 11 دسامبر به بازار میاد. از اینجا هم میتونین طرح روی جلد این DVD ها رو ببینین.

 

+ باز برگه ای از دفترم کنده شد در  پنجشنبه 29 شهریور1386ساعت 9:25 PM  توسط سنا | 
اینام برای مردگان دن یا همون هری:

کلی مصاحبه و عکس از دن ردکلیف داریم!

1. اول سه تا ویدیو ست که میتونین از لینک های زیر دانلود کنین:

This Morning Teaser  (مصاحبه ی کاملش هم جمعه صبح پخش میشه.)

Film 2007  همراه با Jonathan Ross

Kerri-Anne Show

این هم یک مصاحبه ی رادیویی:  Triple M

سه سری جدید عکس از دن هم داریم که میتونین از لینک های زیر ببینین: (سری  ۲ و ۳ مربوط به نخستین نمایش پسران دسامبر در سیدنیه.)

سری 1                 سری 2                  سری 3

اینها هم متن چند تا مصاحبه با دن هستن(به زبان انگلیسی):

 Round Table Interview London

Popcorn

Sydney Morning Herald

The Daily Telegraph

 (منبع خبر)

2. در یک نظر سنجی که توسط ITV3 انجام گرفته خانم رولینگ در لیست ده نفره ی محبوب ترین نویسندگان کودک مقام چهارم رو به دست آورده.

قبل از خانم رولینگ و در مقام اول تا سوم این لیست CS Lewis، Roald Dahl (سری ماجراهای نارنیا) و JM Barrie (پیتر پان) قرار دارن.  (منبع خبر)

3.ناشر ایتالیایی رمان های هری پاتر (Salani) بالاخره بعد از مدت ها عنوان کتاب رو اعلام کرده که قراره در 8 ژانویه 2008 منتشر بشه. عنوان کتاب (Harry Potter e i Doni della Morte ) طوری انتخاب شده که برای کسانی که هنوز کتاب رو نخوندن موضوع کتاب رو زیاد فاش نکنه. (منبع خبر)

 

+ باز برگه ای از دفترم کنده شد در  پنجشنبه 29 شهریور1386ساعت 9:22 PM  توسط سنا | 
سلام بر همه ی روزه داران و روزه نداران عزیز!

ایشالا که همگی خوبین...

خوب...طبق معمول میریم سراغ خبرها:

۱.امروز هم خبرها رو با چند تا عکس از دن رادکلیف شروع می کنیم! این دو سری عکس مربوط به اولین نمایش پسران دسامبر در لندنه:

                                          سری 1                سری 2 

۲. در مصاحبه ای که دو روز پیش MTV با دنیل انجام داده دن در مورد نقش "هوراس اسلاگهورن" در فیلم شاهزاده نیمه اصیل صحبت می کنه. دن میگه: "اکثر مواقع اون یه کاراکتر خیلی جالب و خنده داره،ولی بعد شما نیمه ی تاریک و جدی اون رو هم خواهید دید." دن به این که چه کسی قراره این کاراکتر رو بازی کنه اشاره ای نمی کنه و میگه اگه بازیگر این نقش تا حالا اعلام نشده اون هم نمیخواد این سورپریز رو خراب کنه! (منبع خبر)

3.طرح پشت جلد DVD محفل ققنوس رو که dvdtown.com در سایتش قرار داده میتونین از لینک های زیر ببینین:

پشت جلد تک دیسک

پشت جلد ویرایش دو دیسک

روی جلد ویرایش دو دیسک          (منبع خبر)

 

خب دیگه بریم سر آپ بعدی!امروز می خوام بترکونم!می دونی چی میگم؟؟

+ باز برگه ای از دفترم کنده شد در  پنجشنبه 29 شهریور1386ساعت 9:21 PM  توسط سنا | 
مصاحبه با دنیل ردکلیف
 

                         مصاحبه با دنیل ردکلیف:

چی شد که هری پاتر شدی؟؟

یک سال قبل از شروع فیلمبرداری فیلم اول یعنی "هری پاتر و سنگ جادو" اونها دنبال کسی می گشتند که نقش هری پاتر رو بازی کنه.من ۱۱ سالم بود و توی آزمون بازیگری هم خیلی عصبی بودم.اونها نقش رو به من دادند.کلیس کلمویس کارگردان فیلماول و دوم منو آروم کرد و بهم گفت چه جوری دیالوگ هامو بگم.

قبل از اون هم بازیگری رو تجربه کرده بودی؟؟

من توی تلویزیون BBC یک فیلم به نام "دیوید کاپرفیلد" بازی کرده بودم.بعد از اون هم فیلم "خیاط پاناما" رو بازی کردم.

بعد از ایفای نقش هری پاتر چقدر زندگیت تغییر کرد؟؟

زندگیم زیاد تغییری نکرد ولی دیگه زمان فراغت کمتری دارم.

مجبورم وقتی بیس بال بازی می کنم جوری باشم که کسی من رو نشناسه!ولی در اصل هروقت هر جایی می خوام برم قبلش فکر می کنم چند نفر از مردم اونجا خواهند بود.

کاراکتر مورد علاقه ات تو رمان ها چه کسی هست؟؟

مسلما هری.من به یکی از بزرگترین طرفدارانش تبدیل شدم.

و به جز اون؟؟

سریوس بلک.چون چیزهای خیلی جذاب و خطرناکی در مورد اون وجود داره.

کجا و کی تو "محفل ققنوس" حضور پیدا کردی؟؟

از فوریه تا اکتبر سال قبل تو استودیو leavsden خارج از لندن.هر روز صبح ساعت ۲۰/۶ باید از خواب بلند می شدم و به سمت خونه م مسافرت می کردم.خیلی زود گذشت اما لذت بخش بود.سخت کار کردیم و برامون هم سرگرم کننده بود.

با همه بازیگرها دوست هستی؟؟

قطعا.مخصوصا با متئولوئیس که نقش نویل لانگ باتم رو بازی می کنه.

اوقاتی که سر کار نیستی چی کار می کنی؟؟

دوست دارم با دوستانم بیرون برم.موسیقی گوش کنم و مطالعه کنم.در ضمن چون شما(منظور خبرنگار است)اهل آرژانتین هستید باید بگم که من مجموعه کتاب های جرج لوئیس بورگز((الف))رو خوندم.واقعا از داستان هاش خوشم اومد اما کتاب((زهیر))مورد علاقه منه.

باورم نمیشه!

بی نهایت از زبان فوق العاده ای که استفاده کرده خوشم میاد.

اون رو به زبون اسپانیایی خوندی؟؟

نه.من اسپانیایی خیلی کم بلدم.

در مورد موسیقی چی؟؟

من گروه های راک انگلیسی رو دوست دارم مثل mystery jets

به جز داستان های بورگز از آرژانتین چی می دونی؟؟

خیلی متاسف هستم که تیم آرژانتین سال گذشته در جام جهانی فوتبال فیفا نتوانست قهرمان بشه چون به نظر من اونها یکی از بهترین تیم ها بودند.می دونم که بوینس آیرس پایتخت آرژانتین هست و دوست دارم یک روزی از این کشور دیدن کنم.

برای تبلیغ فیلم هات؟؟

نه!برای شناخت بیشتر کشور و لذت بردن از ایام تعطیلات.

صحبت های زیادی درمورد مرگ هری میشه...

درمورد اون از بقیه اطلاعی بیشترب ندارم.جی.کی.رولینگ میدونه چه جوری از رازهاش محافظت کنه.

دوست داری این مجموعه چه جوری تموم بشه؟؟

گه گاه با خودم فکر می کنم که ولدمورت هری رو می گشه و بعد از اون هم خودش به خاطر ارتباط قوی که بین این دو نفر وجود داره کشته میشه.

فکر نمی کنی که این خیلی غم انگیزه؟؟

درسته اما این پایان برای هری کافی نیست.اگر اون باید بمیره باید بدونه که با انجام اینکار می تونه دنیای ولدمورت رو نابود کنه.

کدام قسمت از کتاب ها مورد علاقه ات است؟؟

زندانی آزکابان.چون ولدمورت به صورت تنها دشمن به تصویر کشیده نمیشه و محفل ققنوس که توش نگاه اجمالی خوبی به روابط هری و سریوس می پردازه.

 

 

 


 

 

+ باز برگه ای از دفترم کنده شد در  شنبه 9 تیر1386ساعت 3:54 PM  توسط نیلوفر | 

                                 به نام خدا          

سلام دوستای گلم.من طبق قولم براتون فصل دوم هری پاتر و قدیسان مرگبار رو گذاشتم.راستی امروز نظرای قشنگتونو میخوندم نظر یه نفرکه اسمش خانوم به تو چه است رو دیدم!(عجب اسمه زیبایی) !

حالا بعدا این بحثو ادامه میدم.شما برید اینو بخونید                

فصل دوم : جعبه

هري خيره به سقف نگاه مي کرد. به سختي نفس مي کشيد.سينه اش دوباره مي سوخت. کسي در سرش فرياد زد. آشکارا مي لرزيد .به راحتي فرصت ديدن مادر و پدرش را از دست داده بود. تلاش کرد از جايش بلند شود ولي کار آساني نبود.اتاق دور سرش مي چرخيد.هدويگ از ميان پنجره اي که او باز گذارده بود به درون خزيد. با بالهايي که در هوا تکان مي داد مي خواست به هري بفهماند خبر مهمي دارد.هري يادداشت را از پاي هدويگ باز کرد.فقط حاوي يک جمله بود ساده ومختصر:

                                  يکشنبه ساعت 10 صبح در منزل بمان

   اثري از نام فرستنده نبود.هري خط رون را مي شناخت ولي منظور او چه بود؟ او بايد منتظر چه چيزي مي ماند.فردا يکشنبه بود و تا صبح چيزي نمانده بود. خيلي زود همه چيز مشخص مي شد.به رويايش مي انديشيد.آيا ممکن بود چيزهايي که ديده بود بخشي از خاطرات کسي باشد؟ کسي مثل خاله پتونيا! ولي او چگونه به خاطرات فرد ديگري راه يافته بود؟هري سعي مي کرد ذهنش را از اين افکار خالي کند . به آرامش نياز داشت . به يک خواب عميق ولي بدون رويا  


هري صبح تقريبا ساعت نه و نيم از خواب برخاست. تغييري در حالش ايجاد نشده بود.سرش تير مي کشيد. آماده شد و از پله ها پايين رفت.خود را روي پله ها مي کشيد . تمامي وجودش مي سوخت . مجبور بود پايين بيايد پيغام ديروز رون بوي خطر مي داد.اگر رون اينجا مي آمد غوغايي برپا مي شد.دورسلي ها آماده بودند تا ماهيت اصلي شان را در برابر يک ويزلي مو قرمز تماما به نمايش بگذارند.هري پايين آمده بود تا در صورت لازم جلوي دورسلي ها را بگيرد.روي يک صندلي نشست و سرش را در ميان دستانش فرو برد.

ساعت ده شد. درست راس ساعت ده صداي زنگ در بلند شد. دادلي به سمت در رفت ولي هري حرکتي نکرد. انديشيد ويزلي ها از هر جا بيايند از در نمي آيند.چند ثانيه بعد دادلي که تا بالاي گوشهايش سرخ شده بود در ميان سالن ظاهر شد. دادلي با کلمات بريده اي به خاله پتونيا فهماند دختر جواني مي خواهد هري را ببيند.هري که انگار با شنيدن اسم خودش بيدار شده بود به زحمت به خودش تکاني داد و از صندلي جدا شد.تنها کسي که به ذهنش مي رسيد جيني خواهر رون بود.خاله پتونيا با خشم گفت: خوب مي دونم سر يکي ديگه از اون آدم هاي چوب به دست  چه بلايي بيارم.

کار از کار گذشته بود قبل از اينکه هري حرکتي بکند او با شتاب به سمت در هجوم برد.وقتي هري به پشت در رسيد از پشت هيکل دادلي و مادرش نميتوانست هويت او را تشخيص دهد.خاله پتونيا جوري با او صحبت ميکرد گويي يکي از همسايه ها پشت در بود.هيکل گوشتالود دادلي کنار رفت و هري ، هرميون را شناخت.ظاهرا مطالعه آداب رسوم موگل ها به او قدرت خاصي در رام کردن خشم خاله پتونيا داده بود.هري از ديدن او واقعا خوشحال بود به قدري که سردردش را کاملا فراموش کرده بود.وقتي آندو خانه را به قصد قدم زدن ترک کردند در اولين پيچ به سمت خيابان مگنوليا پيچيدند.هري به هرميون نگاه کرد از لباس و رداي جادوگري خبري نبود درست مثل همه دخترهاي موگل ديگر بود.  موهايش را جمع کرده بود و لبخند شيريني چهره اش را زيباتر مي کرد.همانطور که راه مي رفتند هرميون بي وقفه حرف مي زد.

_هري! هري! باورت نميشه.اين بهترين موقعيت بود. مامان و بابا براي يک کنگره دندان پزشکي در اتريش مجبور شدند زودتر بروند. آنها يک نامه براي خانم ويزلي فرستادند واز او درخواست کردند اجازه دهد تا پايان تعطيلات نزد آنها بمانم.من و رون تصميم گرفتيم تو را غافلگير کنيم. رون پيشنهاد اون پيغام را داد خودش هم دلش مي خواست بياد، ولي حدس زد دورسليها زياد از ديدنش خوشحال نمي شوند.واي هري نمي دوني. يه مسير عبوري جديد پيدا کرديم از پودر فلو بهتره ، عالي و مستقيم از پريت درايو تا بارو.هري تو حالت خوبه؟

هرميون تازه متوجه چهره او شده بود.

هري خوشحال بود و گفت:آره ممنونم فقط کمي سرم درد ميکنه. رون چطوره؟ چه کار مي کنه؟ فکر نمي کردم به اين زودي ببينمت.

هرميون اصلا حرفهاي او رانشنيده بود.

_رنگت پريده پيشونيت عرق کرده . بيا يه جا بنشينيم.

روي يکي از صندلي هاي پارک نشستند. جاي خلوتي بود.نسيم ملايمي مي وزيد.هرميون هنوز شوق داشت. با نگاه مشتاقي گفت: دلم براي هاگوارتز خيلي تنگ شده.

ولي هري اصلا حال مساعدي نداشت. تمام قدرتي را که با ديدن هرميون بدست آورده بود دوباره از دست داده بود.چشمانش تطابق نداشت سينه اش به شدت مي سوخت و سردردش شديدتر شده بود.هرميون با نگراني گفت:تو حالت خوب نيست . داري مي لرزي . بيا بريم بايد تو رو  هر جور شده به خونه برسونم.

خانه براي هري واژه خوشايندي  نبود. ترجيح مي داد بميرد ولي با اين حال نزد دورسلي ها بازنگردد. هرميون بازوي هري را گرفت و از او خواست تا بلند شود. هري بلند شد ولي تعادل نداشت هرميون با نگراني به بازوي او چنگ زد و او را با خودش راهي کرد.

مدتي طول کشيد تا هري تشخيص دهد جايي که هرميون او را مي برد منزل دورسلي ها نيست.از ميان کوچه ها مي گذشتند.در مقابل چشمان حيرت زده عابران هرميون بازوي هري را دور گردنش حلقه کرده بود و او را با خود مي برد. از ميان کوچه هاي تاريکي مي گذشتند که هري تا به حال پا به آنها نگذاشته بود. هرميون ناگهان در يکي از خانه ها را باز کرد ولي بر خلاف انتظار هري پشت در کوچه ديگري بود.کوچه از هر دو طرف بسته بود و خانه هاي نيمه ويرانه آن را احاطه کرده بود.در ميان کوچه بوی چوب سوخته و دود مي آمد.هرميون در مقابل در خانه ديگري ايستاد با احتياط به اطرافش نگاه کرد.کليدي را از جيب درآورد اول سه دور در جهت عقربه هاي ساعت و بعد دو دور برعکس چرخاند. در با غژ غژ بلندي باز شد، پشت در فقط يک خانه معمولي ولي به شدت آشفته بود.درست در برابر در ورودي آيينه بلند و قدي بزرگي بود که هري تصوير خود و هرميون را در آن مي ديد.

هرميون چوبش را درآورد به آيينه زد و گفت : ريفلکتا رييلا !

آيينه پر از امواج آبي رنگ شد ولي تصويري در آن ديده نميشد. هرميون با صداي بسيار آرامي گفت : ما رو ببر به بارو.

حالا هري دوباره تصويرش را در آيينه مي ديد ولي جايي درست پشت سرشان اثري از در ورودي نبود . چيزي که داشت در آيينه شکل ميگرفت آشپرخانه ويزلي ها بود.

هرميون گفت : بيا هري بايد بريم. و بي درنگ پا به ميان  آيينه گذاشت.


از اتفاقات بعدي خاطرات مبهمي داشت. وقتي در آن سوي آيينه از آيينه بيرون آمدند در آشپزخانه ويزلي ها بودند.هرميون او را روي يکي از صندلي ها رها کرد.تصاوير نامفهومي از خانم ويزلي ، رون ، بيل ، جيني و مردي غريبه به ذهن هري مي آمد.زمانيکه چشمانش را گشود خود را در اتاق رون يافت.در اتاق کسي نبود، پنجره باز بود و هواي مطبوعي به درون مي خزيد.هري احساس مطلوبي داشت . ريه هايش را از هواي تازه پر کرد،سينه اش نمي سوخت.

در اتاق باز شد و خانم ويزلي آهسته به درون خزيد ولي وقتي هري را بيدار يافت خنده کوتاهي کردگفت:فکر کردم خوابي نمي خواستم بيدارت کنم.حالت چطوره؟ به نظر مي آيد که حالت خوب باشه. هري سرش را به نشانه موافقت تکان داد.

_بله ممنونم.

خانم ويزلي با چهره نگراني در کنار او نشست و گفت : نبايد اين کار را ميکردي حداقل به کسي خبر ميدادي! هري منظور خانم ويزلي را درک نمي کرد .خواست چيزي بپرسد که خانم ويزلي گفت : حالا ديگه فراموشش کن ! دراز بکش و فقط استراحت کن.

خانم ويزلي بي معطلي اتاق را ترک کرد . هري دراز کشيد و به پرده که هر از چند گاهي با وزش نسيم به حرکت در مي آمد نگاه کرد. سرش تير کشيد. هنوز مدت زيادي نگذشته بود که رون و جيني با نوک پا به درون اتاق آمدند.جيني در حاليکه انگشتش روي بينيش گرفته بود و مرتب هيس هيس مي کرد کنار تخت  هري نشست .

هري با لبخند پرسيد: اين کارها براي چيه؟

جيني گفت: مامان ممنوع الملاقاتت کرده!

رون کمي جلوتر اومد آهسته گفت: تو که حالت خوبه ؟ نه؟

_ آره ممنون . تو چطوري؟ چه اتفاقي افتاد؟ من چطوري به اينجا اومدم؟

_هرميون تو رو آورد .وقتي آوردت  حالت خوب نبود .بيچاره هرميون خيلي ترسيده بود.

جيني گفت: هرميون حق داشت. همه ما ترسيده بوديم.

 هري پرسيد :ولي براي چي ؟ من فقط کمي احساس ضعف مي کردم .

رون خنده کوتاهي کرد و گفت: فقط همين؟ ميدوني چند وقته که تو اين اتاق بيهوش بودي.

هري سرش را بعلامت نفي تکان داد .رون ادامه داد: چهار روز اول تو بيهوشي مطلق بودي.بعدهم که فقط گاهي اوقات به هوش مي اومدي . بيل , مامان و پاپا  به نوبت بالاي سرت کشيک ميدادند و هر چند ساعت يک بار سعي ميکردند بيدارت کنند تا براي هميشه نخوابي.اصلا نميگذاشتند ما به اين اتاق بيايم تا ديشب که مامان گفت خطر از سرت گذشته.

هري نمي فهميد آنها از چه صحبت ميکنند او احساس ميکرد حداکثر يک روز خوابيده است احساسي که از بيماري اش داشت مثل احساس يک سرماخوردگي ساده بود نه بيشتر.

هري گفت : ولي من فکر مي کردم يک سرماخوردگي يا سردرد ساده باشه.

جيني کمي روي تخت جابجا شد و گفت :مامان هم اول همين حدس را مي زد .درست وقتي با هرميون اومدي مثل کسي که دويده باشه نفس نفس مي زدي.بعد کم کم نفس هات آرام تر شد همه فکر کرديم داره حالت خوب ميشه ولي موضوع بدتر شد وضعيت به جايي رسيد که به ندرت نفس ميکشيدي.

رون ادامه داد: بيل رفت و آقاي آدامز پير رو آورد اون خانه اش به اينجا نزديکه . يک روزي درمانگر خوبي بوده تا اينکه ديگه باز نشسته شد. ما هنوز هم وقتي اتفاقي ميافته اول از اون کمک ميگيريم . بعد از اومدن اون ديگه نميدونم تو اين اتاق چيکار کرد ولي بعد از يکساعت بيرون اومد و گفت که زنده ميموني!

هري گفت : ولي چرا ؟ منظورم اينه که چرا من اين جوري شدم.

رون پاسخ داد : ظاهرا در استفاده از افسون رويا زياده روي کرده بودي.

هري  پرسيد: در استفاده از چي؟

_افسو.......

_رون ويزلي!

خانم ويزلي در حاليکه دستش به کمرش بود و در قاب در ايستاده بود غريد:مگه به شما نگفتم بودم حق نداريد به اين اتاق بيايد! بيرون! سريع هردوتون !

بعد در حاليکه به تخت نزديک ميشدگفت: هرميون تو آشپزخانه داره همه کارها رو تنهايي انجام ميده .فکر کردم شما سه نفر قراره با هم کارها رو انجام بديد.

رون و جيني با دستپاچگي اتاق رو ترک کردند.خانم ويزلي بالاي سر هري آمد دستش را به پيشاني او گذاشت و دماي بدنش را اندازه گرفت بعد لبخندي زد و گفت :خوبه.چيزي مي خوري برات بيارم؟ 

هري احساس گرسنگي نمي کرد .

_ نه.ممنوم خانم ويزلي.

خانم ويزلي دولا شد تا از درون کشو چندتا ملحفه تميز در بياره.هري ادامه داد: خانم ويزلي ! افسون رويا ...يعني در حقيقت من اصلا به ياد نمي آورم که از افسون يا چيز ديگري استفاده کرده باشم.

خانم ويزلي نگاه متعجبي به او انداخت ولي بعد گويي چيزي را به خاطر آورد چون بلافاصله  سرش را در کمد کرد و مشغول جستجو شد .وقتي سرش را بيرون آورد بدون توجه به چيزي که شنيده بود گفت:ولي بايد چيزي بخوري .

و بعد بلافاصله اتاق را ترک کرد و در را پشت سرش بست.

 

حدود يکهفته پايين آمدن از تخت جز در موارد معدود براي هري قدغن شده بود. تمام کوشش هاي هري براي سر در آوردن از افسون رويا بي نتيجه ماند .  هيچکس حاضر نبود در اين مورد چيزي به هري بگويد.در اين مدت هرميون و رون براي ديدن او مي آمدند و از آنچه در تابستان برايشان رخ داده بود صحبت ميکردند.در مدتي که هري بيهوش بوده هرميون و چارلي براي در جريان قرار دادن دورسلي ها از بيماري هري و جمع آوري وسايلش به پريوت درايو رفته بودند.

نه تنها هيچ برخوردي پيش نيامده بود بلکه دورسلي ها موافقت کرده بودند هري بقيه تابستان را  در بارو بماند.هري دو دليل براي اين برخورد آنها سراغ داشت: اول قدرت خاص هرميون در رام کردن دورسلي ها که هري در اولين برخورد هرميون و خاله پتونيا ديده بود.دوم بيماري هري که مطمئن بود دورسلي ها ترجيح ميدهند اين دردسر را از سرشان رفع کنند.

به هر حال حالا هري اينجا بود و اگر اين را لطف بيماري هم مي دانست مي توانست باقي تابستان را نزد  دوستانش بگذراند.هري به تدريج تمام نيروي از دست رفته اش را به دست آورده و سردردهايش فروکش کرده بود. روزهاي بسيار خوبي را در کنار دوستانش مي گذراند.گهگاه به آنچه در نيمه شب در منزل دورسلي ها ديده بود مي انديشيد. نمي توانست بخودش بقبولاند که فقط  يک خواب بوده است.ناخودآگاه همه چيز را مربوط به جعبه ميدانست.

هري از خلال پنجره به افق خيره مانده بود گويي در دور دست به دنبال دو نفر ميگشت که قدم زنان از کنار درختان بگذرند و محو شوند دو نفري که به تازگي فرصت ديدارشان را از دست داده بود.

_به چي فکر مي کردي؟

اين صداي هرميون بود. هري برگشت و لبخندي زد.درست نمي دانست آيا بايد در مورد رويايش به او چيزي بگويد يا نه.

هرميون گفت : در زدم ولي انگار متوجه نشدي.هري چيزي هست که مي خواستم در موردش ازت سوال کنم.

وقتي براي برداشتن وسايل تو به پريت درايو رفتيم در منزل دورسلي ها يعني دقيقا در اتاقت چيزي بود که....منظورم اون جعبه بي دره... خوب تو هيچ وقت در مورد اون چيزي نگفته بودي. من فکر کردم....

هري تازه به ياد جعبه افتاد با هراس گفت: تو اونو برداشتي ؟درسته؟

هرميون با کلمات بريده اي گفت: خوب....آره....اون يه جعبه بي در بود يه جعبه بي در چطور مي تونست مال موگل ها باشه؟

هري نفس آسوده اي کشيد وگفت:چند وقت پيش اونو تو اتاق زير شيرواني دورسلي ها پيدا کردم.

بعد در حاليکه جعبه را از درون چمدانش بيرون مي آورد گفت:خوب من دقيقا نمي دونم اون چيه فقط....

هري دستش را روي لوح کشيد عبارت جيمز ولي لي پاتر دوباره روي آن نقش بست. هرميون جيغ کوتاهي کشيد و با وجد کفت: پس اين واقعا يک جعبه بي دره! خيلي در موردش خونده بودم ولي هيچ وقت يکي از اينها رو با چشم خودم نديده بودم.هري درش کو ؟ چطوري درش رو باز ميکني؟

درست در همين موقع رون وارد اتاق شد.

با بد اخلاقي کنار هرميون نشست وگفت:فرد وجرج شورشو در آوردن. ميدوني الان چه بلايي سر من آوردن؟  رفتم وسط آشپزخانه ايستاده ام و مامان ازم مي پرسه: رون ويزلي چرا لباس نپوشيدي؟ نگاه کردم مي بينم با لباس زير وسط آشپزخانه ايستادم .آخر سر معلوم شد فرد وجرج با طلسم غيب کن کاري کردن که هر چند دقيقه يک بار لباسهام به تنم غيب ميشه.

هري خنديد وگفت: خوب تو چي کار کردي ؟

_مجبورشون کردم طلسمو باطل کنم.

بعد در حاليکه با ترديد به لباسهايش مي نگريست گفت: شما الان تن من لباس مي بينيد اين طور نيست؟

هرميون لبخند زد وگفت : آره نگران نباش ببين اين همون جعبه است.هموني که برات تعريف کردم. رون با احتياط جعبه را از هري گرفت گويي مي ترسيد جعبه در دستش منفجر شود.عبارت روي لوح داشت ناپديد ميشد. بعد با لحن مشکوکي گفت : درش؟ اين که در نداره؟ وبعد دوباره به ارزيابي جعبه پرداخت.

هرميون گفت:هري ميدوني اين جعبه چقدر ارزش داره؟تعداد اين جعبه ها از تعداد انگشتان دست تو کمتره!

رون پرسيد: چطوري بازش مي کني ؟

هرمين با شوق گفت : آره هري بازش کن.

_من نمي تونم يعني اصلا نمي دونم چطوري باز ميشه.

هري احساس کرد چهره هرميون درهم رفت اول اخم کرد و بعد انگار مشغول فکر کردن شد.

رون پرسيد: اين جعبه را چطوري پيدا کردي؟ يعني منظورم اينه که بعد از اين همه سال...

هرميون وسط حرفش پريد.

_ باز کردن اين جعبه ها روشهاي مختلفي داره که معمولا هر دارنده اي براي باز کردن اون روش خاصي را انتخاب ميکنه.روشهايي مثل اسم رمز ولي بعضي از جعبه ها فقط توسط افراد خاصي باز ميشوند جعبه ها هويت افراد تشخيص مي دهند.

رون پرسيد: تا حالا اسم رمزي رو امتحان کردي؟

هري چيزي نداشت بگويد: نه ...من.....

هرميون گفت خوب امتحان کن. براي شروع شاخدار چطوره؟

رون لبخند زد:دوک عسلي بهتره.

هرميون با چشم غره گفت: اسم خودت از همه چيز بهتره.

هري گفت :صبر کنيد بايد امتحان کنيم.

تقريبا تمام بعد از ظهر اسم هاي رمز مختلف را امتحان کردند. بي فايده بود.هرسه خسته بودند.

 رون پرسيد : نميشه وادارش کني باز بشه يا حداقل درش رو نشون بده؟ هرميون هيچ وردي براي وادار کردنش وجود نداره؟

هرميون قاطعانه گفت: هيچي! هيچ ورد يا قدرتي نميتونه اونو وادار کنه اسرارش رو به غريبه ها نشون بده.

رون گفت: ولي هري که غريبه نيست.

_ باشه ولي هري صاحب واقعي اون نيست.ممکنه جعبه درش را فقط براي صاحبان اصلي اش باز کند.

رون گفت: صاحبان اصلي اون پدر و مادر هري هستند که....

رون حرفش را ادامه نداد ولي هري به سردي گفت: که حالا مرده اند. واين به اين معنيه در اين جعبه هيچ وقت باز نميشه ! درسته؟

رون که از حرفش پشيمان بود چيزي نگفت ولي هرميون گفت : نه هري. من فقط گفتم ممکنه. هنوز روش هاي زيادي مونده به علاوه هنوز اسمهاي زيادي هست که مي تونه اسم رمز جعبه باشه.

عبارت روي لوح محو شده بود دستش را روي لوح کشيد . جيمز و لي لي پاتر نقش بست.

رون گفت: بهتره فعلا فراموشش کنيم بياين بريم پايين . شام تا به حال حاضر شده. بعدا راهي براي باز کردنش پيدا مي کنيم.

هرميون گفت : آره بعدا شايد چيزهاي بهتري به ذهنمون برسه.

هري جعبه را روي ميز گذاشت و همراه آندو اتاق را ترک کرد ولي قبل از اينکه در پاگرد بچرخد چيز تازه اي به ذهنش رسيد با سرعت به اتاق برگشت رون و هرميون هم که تعجب کرده بودند دنبالش  دويدند .

هري خود را به جعبه رساند.

رون پرسيد: چي شده هري؟

_يک اسم .....که هنوز امتحان نکرديم     

هري دستش را روي جعبه گذاشت وگفت: ولدمورت .

جعبه زير دست هري لرزيد.چشمان هري درخشيد.

_ بازشو .بازشو ديگه. ولي جعبه باز نشد. رون باخشم بازوي هري را کشيد وگفت: ديگه تمومش کنيد بريم پايين.


 يک هفته گذشت. جعبه هري موضوع اول تمام بحث ها شده بود.حالا  باز کردن جعبه به صورت يک فعاليت همگاني در آمده بود هرکس پيشنهادي مي داد و روش تازه اي را امتحان مي کرد ولي در نهايت هيچکدام به نتيجه نرسيد.

هري جعبه را به چمدانش باز گردانده بود. اگر اين رازي بود که پدر و مادرش مايل نبودند هيچکس حتي هري بداند او هم اصراري نداشت به آن دسترسي پيدا کند. با اين حال از اينکه بعد از سالها چيزي را بدست آورده بود که که خاطرات و اسرار پدر و مادرش را به خوبي حفظ کرده بودخوشحال بود.

به ياد جمله خاله اش افتاد : شايد يک روز بتوني بازش کني

معلوم بود خاله اش هم ناکام مانده در عوض شايد هري يک روز ميتوانست ......

 خب دیگه من رفتم.تا وقتی نظرام ۱۵ تا نشده فصل سوم خبری نیست.

منتظر نظرای قشنگتون هستم.

تا بعد بای بای


+ باز برگه ای از دفترم کنده شد در  سه شنبه 5 تیر1386ساعت 1:10 PM  توسط سنا | 
هری پاتر و قدیسان مرگبار.
 سلام به همه ی دوستای گلم یه چیز اوردم که باورتون نمیشه!

فصل ۱ هری پاتر!!!!!!!

ببینید:

                                           معجون به یاد آورنده!

پسري باريک اندام با قدي کشيده و موهاي مشکي رنگ از پنجره خانه شماره 4 به آسمان مينگريست.هري پسرخاصي بود با قدرت فوق العاده که در يکي از عادي ترين خانه هاي پريوت درايو در نزد دورسلي ها زندگي مي کرد.تابستان براي او هيچ فصل مناسبي نبود،دو ماه از آغاز تعطيلات گذشته بود و حالا چهار هفته تا ترک کردن منزل دورسليها باقي مانده بود و اين براي او معناي لذت بخشي داشت.براي دورسليها هم رفتن هري خوشايند مي نمود.دورسليها که اصلا علاقه اي به نگه داشتن اين پسر غير عادي نداشتند بعد از ملاقات با خانواده جادوگر رون ميل بيشتري براي بيرون کردن او داشتند ولي عللي مانع ارضاي اين ميل آ نها مي شد. هري در اتاقش نشسته بود وهنوز از خلال پنجره به آسمان صاف و بي ابر نگاه مي کردو در گوشه هاي آن به دنبال يک جغد سفيد رنگ مي گشت.

سه ضربه کوتاه به در به هري نشان مي داد که مي تواند براي خوردن ناهار از اتاقش بيرون بيايد.دورسلي ها مي خواستند تا جاي ممکن از او دور بمانند ، در حقيقت مايل بودند وجود اين پسر را مانند خيلي چيزهاي ديگريکه از او و دوستانش مي ديدند انکار کنند.هري از پله ها پايين رفت و پشت ميز کنار دورسليها نشست.

دادلي حريصانه ظرف غذايي که خاله پتونيا مشغول پر کردنش بود مي پاييد.عمو ورنون با اينکه ساکت بود ولي هري احساس مي کرد زير صورت سرخش در حال کشمکش با چيزي است،با اين حال هري فکر ميکرد اگر اتفاقي نيفتد ناهار مطلوبي خواهد بود.

در واقع حدس هري درست بود در تمام مدت به غير از صداي نفرت انگيزي که دادلي موقع خوردن توليد مي کرد و رفتار آزار دهنده خاله اش همه چيز به نظر آرام مي آمد.

خاله پتونيا و شوهرش به طرز رقت باري هنگام برخورد با پسرشان احمق به نظر ميرسيدند، خاله پتونيا که دوست نداشت قبول کند دادلي مثل خوک موقع غذا خوردن از خودش صدا در مي آورد مرتب به هري چشم غره ميرفت.هري ترجيح ميداد چيزي نگويد چيزي تا پايان تعطيلات نمانده بود  مي توانست خودش را با اين فکر دلگرم کند.  روشن شدن تلويزيون باعث شد دست از سر هري بر دارند .

گوينده اخبار مردي  ميانسال با موهاي قهوهاي رنگ بود . کراوات قرمز رنگش به شدت توجه هري را جلب ميکرد، وقتي به لبخند مصنوعي اش نگاه مي کرد احساس کرد مرد بسيار بدبختي است. براي يک لحظه هري متوجه شد موهاي مرتبش آشفته است و صورتش شکسته و دردآلود به نظر ميرسد.خنده اش به نظر تلخ ترين خنده اي بود که تا به حال ديده بود.هري به سرعت پلک زد همه چيز به شکل اولش برگشت حالا تصوير گوينده از صفحه تلويزين محو شده بود و زن جواني داشت در مورد شيوع بيماري جديدي در مناطق ساحلي هشدار ميداد وقتي شروع به بر شمردن علائم بيماري کرد هري احساس کرد دلش مي خواهد به اتاقش برگردد.

به صورت عمو ورنون نگاه کرد چهره درهم و اخم آلودش نشان مي داد بالاخره از نزاع درونيش به نتايجي رسيده است. اين موضوع به نظر هري چندان مطلوب نمي آمد تصميم گرفت کمي بيشتر صبر کند ، دوباره به صفحه پهن و تخت تلويزيون نگاه کرد اثري از آن زن جوان نبود . گوينده اخبار اين بار داشت در مورد يکي از موفق ترين سرمايه داران کشور صحبت مي کرد .

دوربين چرخيد و روي صورت او قفل شد هري احساس خاصي نسبت به او داشت با اينکه هيچ لبخندي به صورت نداشت ولي در صورت خشک و جديش رضايت و اعتماد خاصي به چشم مي خورد.چهره اش کاملا متفاوت بود مسن نبود .موهاي پرپشتش مشکي رنگ بود با اينکه نشسته بود ولي به نظر بسيار بلند قامت و درشت هيکل مي آمد.

عمو ورنون ناگهان فرياد کشيد:" پتونيا بيا  سر چارلز پيترسون را ببين!"

بعد در حالي که آرزومندانه آه مي کشيد ادامه داد:" هيچ کس تا به حال به پاي او نرسيده ميگن تو تجارت جادو ميکنه .چندتا از بزرگترين کمپاني هاي کشور رو اداره ميکنه."

هري فکر کرد اين بهترين موقعيت براي برگشتن به اتاقش است . صندلي را آهسته سر جايش برگرداند و روي پاشنه چرخيد تا به سمت پله ها برود ولي هنوز قدم اول را برنداشته بود که صداي عمو ورنون به او امر کرد سر جايش بماند هري به صفحه تلويزيون نگاه کرد دادلي کانال را براي ديدن برنامه دلخواهش تغيير داده بود. صورت سرخ عمو ورنون باد کرده بود و لحنش آميخته با تهديد بود.

_سر جايت وايسا. ميخواهم باهات حرف بزنم.يکماه تا برگشتن تو به اون جايي که تو و دار و دستت بهش ميگيد مدرسه باقي مونده.

صدايش کم کم بالا مي رفت و لحنش آزار دهنده مي شد.

_خوب گوشهايت را باز کن آقاي پاتر ! چون فقط يکبار ميگم اگه از اينجا خوشت نمياد ، ازت ميخواهم اين افتخار رو از سر ما کم کني و از اينجا بري ولي بهت اجازه نميدم امنيت من و خانواده ام را با آوردن دوستان ديوانه ات به اين خانه به خطر بندازي.

عمو ورنون از صندلي بلند شده بود و دستش را در هوا به نشانه تهديد تکان مي داد. هري دستانش را مشت کرده بود و مي فشرد، نمي خواست چيزي بگويد.

عمو ورنون صدايش را پايين آورد وگفت: "لياقت تو آدم هايي مثل همانهاست.مي توني از جلوي چشمم دور شي و بايد بدوني اگه ايندفعه يکي از اون موجودات چوب به دست اطراف اين خونه ببينم خوب مي دونم بايد چه بلايي سرش بيارم."

هري بدون اينکه برگردد و به او نگاه کند به راهش ادامه داد و از جلوي چهره خوک مانند دادلي که به او پوزخند مي زد گذشت .وقتي از پله ها بالا مي رفت خيلي دوست داشت بداند يک دورسلي در مقابل چوب جادو چه مي تواند بکند . با اينکه تهديد عمو ورنون به نظرش مسخره مي آمد ولي لازم بود يک جغد براي رون بفرستد و تا حدودي برايش توضيح دهد که اين اطراف آفتابي نشود ولي چطور مي توانست؟  هدويگ هنوز از نزد رون بر نگشته بود و اين عجيب بود.


   هري تمام بعدازظهر را در اتاقش ماند و خودش را با نوشتن مقاله پرفسور اسنيپ در مورد معجون به ياد آورنده مشغول کرد. کتاب "صد معجون برتر " را جلويش باز کرده بود و سعي مي کرد مطلب جالبي بيابد همه نوع معجوني بود جز آنچه او مي خواست  به نظر بي فايده مي رسيد.هري کتابي را که هرميون براي تولدش فرستاده بود با نام"جادوي معجون ها" را گشود.آنچه را که مي خواست اين بار پيدا کرد، درست در وسط کتاب با تيتر درشت نوشته شده بود :                                                   

                                  معجون به ياد آورنده

 تاريخ توليد:سده سوم جادوگري

 به وجود آورنده: پرفسور چخوف خايزرف

معجون مذکور اولين بار در سواحل شمالي درياي سياه توسط جادوگري به نام چخوف خايزرف ساخته شد. او که مدت هاي مديدي از عمر خويش را صرف تهيه و تکميل اين معجون فوق العاده کرده بود سرانجام در سده سوم جادوگري توانست محصول خود را به جامعه جادوگران دنيا عرضه کند.

اين معجون فوق العاده تاثير بسيار قوي دارد و باعث مي شود فرد کوچکترين خاطرات را از خفاياي ذهنش به خاطر بياورد .

عده اي خايزرف را شايسته مدال مرلين درجه دو مي دانستند ولي به علت پاره اي از ايرادات معجونش به او مدال مرلين درجه سه تعلق گرفت.ذهن کسي که از معجون استفاده مي کند به شدت آسيب مي بيند دو بار يا حتي در بعضي موارد مصرف يکبار اين معجون مرگ فرد را در پي داشته است.خايزرف تا پايان عمرش نتوانست معجونش را اصلاح کند.به علت تاثيرات نامطلوب اين معجون استفاده از آن توسط وزارت کل سحر وجادو ممنوع اعلام شده است  .

بعد از خايزرف تلاشهاي بسياري براي از بين بردن تاثيرات منفي آن انجام شد که متاسفانه بي فايده بود.معجون مذکور شامل گلهاي جوشيده و له شده وينتر گرين ، عصاره تصوفيه شده رازيانه و برگ درخت تب است.افزدن شير تک شاخ براي تاثير فوري آن ضروري دانسته شده جادوگران دهه اخير براي تاثير مطلوبتر از تخم "شيمر" که خريد و فروش آن غير قانوني است استفاده مي کنند.

تهيه اين معجون کار بسيار دشواري است . معمولا تعداد اندکي از معجون هاي ساخته شده تاثير حقيقي خود را بر جاي مي گذارند.

 

 

هري سرش را از روي کتاب بلند کرد مقاله جالب و کاملي مي شد که براي بستن دهن اسنيپ عالي بود. هري عميقا از هرميون ممنون بود بدون اين کتاب شايد هرگز چيزي پيدا نمي کرد.

در ادامه مطالب بيشتري در مورد خايزرف نوشته بود در ميان سطرها عکسي از او به چشم ميخورد.  عکس سياه و سفيد نامفهوم بود ، تصوير گوياي مردي با سر طاس و ريشهاي بسيار بلند و مشکي رنگ بود هري دستش را بر روي تصوير کشيد عکس سياه سفيد و نامفهوم ذره ذره رنگ گرفت . حالا کاملا زنده به نظر مي رسيد.خايزرف چشمان نافذش را از حاشيه  برگه دزديد و مستقيم در چشمان هري نگريست چشمان سبز رنگش  تا عمق وجود هري را ميکاويد.سرفه کوتاهي کرد و با  اخم گفت :"معجون من هيچ عيبي نداره، اونها هيچي از يه معجون حسابي نمي فهمند "پس از آن تصوير کم کم رنگ مي باخت ولي خنده اي موزييانه روي صورت خايزرف شکل گرفت و تصوير سياه و سفيد سريعا رنگي شد.

_ پاتر تو قدرتشو رو نداري . تو نمي توني انتخاب کني.

 تصوير بيدرنگ ساکن وبيرنگ شد . خايزرف دوباره داشت به حاشيه صفحه نگاه مي کرد. اين مطالب به قدري سريع رخ داده بود که هري فرصت نکرد چيزي بگويد.هري حرفهاي خايزرف را به حساب علاقه  او به تحت تاثير قرار دادن ديگران مي گذاشت.

نوشتن مقاله زمان زيادي از هري گرفت. وقتي سرش را از روي لوله ها ي کاغذ بلند کردسياهي اتاق را پر کرده بود، سرش سنگين بود، عقربه هاي ساعت جلوي چشمانش مي رقصيند و نيمه شب را نشان مي دادند.

هري خسته بود خود را به روي تخت کشيد و  لاي پنجره را باز کرد. هدويگ بايد تا صبح بر مي گشت.قبل از اينکه بتواند به چيز ديگري فکر کند به خواب عميقي فرو رفت.

                                                      


صبح روز بعد خاله پتونيا به طور ناگهاني تصميم گرفت که هري اتاق زير شيرواني را  مرتب کند.تقريبا 4 يا 5 ساعت کار هري جابجايي جعبه هاي سنگين خاطرات دورسليها بود تا بالاخره خاله پتونيا به اين نتيجه رسيد که جاي همه آنها مناسب است.وقتي تقريبا کار تمام شده بود دادلي در آستانه در ظاهر شد و اعلام کرد عمه مارج، خاله پتونيا را پاي تلفن مي خواهد. رفتن دادلي و خاله پتونيا اين شانس را به هري مي داد که اندکي استراحت کند.

اتاق مملو از ذرات غبار بود و سينه را  آزار مي داد با هر نفس احساس مي کرد چيزي درون سينه اش آتش مي گيرد. دنبال پنجره اي گشت تا شايد با بازکردنش اندکي هواي تازه وارد اتاق شود .پنجره يا دريچه اي به چشم نمي خورد در واقع تنها روشنايي اتاق لامپ کوچکي بود که از سقف آويزان بود.سرش تير مي کشيد، بهترين راه براي رهايي از اين دخمه تمام کردن سريعتر کار بود.دوست داشت زودتر از ميان خاطرات دورسليها بيرون برود. لباسهاي شش ماهگي دادلي چرخ کهنه مادر بزرگ عمو ورنون، ....

هري جعبه ای راکه روي آن نشسته بود بلند کرد  ولي ناگهان جعبه از ميان شکافت و بسته اي که در ميان يک پارچه پيچيده شده بود به زمين افتاد . بسته را برداشت ، پارچه مخملي سياه رنگي بود که در چند جا سوخته بود.در ميان  آن جعبه زيبايي بود که در روي آن ورقه طلايي به چشم مي خورد ، به نظر مي رسيد روي اين ورقه بايد چيزي حک يا نوشته شده باشد ولي چيزي ديده نمي شد.هري خيره به جعبه نگاه کرد ولي علت آن تنها زيبايي چشمگير جعبه نبود بلکه متوجه شد جعبه هيچ دري ندارد، جعبه را دوباره بررسي کرد در هيچ جاي آن حتي منفذي به چشم نمي خورد.

_ هميشه عادت داري به همه چيز فضولي کني.

اين صداي عمو ورنون بود که احتمالا براي غافلگير کردن او بي صدا وارد اتاق شده بود

_من فضولي نمي کردم.اين جعبه روي زمين افتاد.و من...

عمو ورنون به دستان هري نگاه کرد هري احساس مي کرد ديدن اين جعبه چيزي را به خاطر او مي آورد.

با لحن تندي گفت :"جعبه را بده به من ."

هري با اکراه جعبه را در دست مي فشرد زياد مطمئن نبود که بايد جعبه را به او تحويل دهد.جعبه به او احساس خاصي مي داد که نمي توانست از آن چشم بپوشد . بعلاوه کنجکاوي بي اندازه اش را هم نمي توانست ناديده بگيرد .جعبه را به سمت عمو ورنون گرفت . حاضر نبود از دورسليها چيزي بخواهد، دستش را ذره ذره از جعبه جدا مي کرد.وقتي دستش را از روي لوح برداشت اين عبارت با خط زيبايي روي آن نقش بست.

                  اين جعبه متعلق است به:             

                                         لي لي و جيمز پاتر

 

عمو ورنون که صورتش سرخ شده بود با خشم به سمت او يورش برد تا جعبه را بگيرد ولي حالا موضوع کاملا متفاوت بود عبارت لي لي و جيمز پاتر به او قدرت هر کاري را براي بدست آوردن جعبه مي داد. جعبه را به سختي گرفته بود و مي  کشيد تا از ميان دستان گوشتالود عمو ورنون رها کند. با يک فشار ناگهاني جعبه را بيرون کشيد جعبه روي زمين افتاد و هري به عقب پرت شد.سريع روي پاهايش ايستاد عمو ورنون ميخواست جعبه را بردارد.هري در حاليکه چوبش را جلوي او گرفته بود فرياد کشيد:

_نه ! يک قدم جلوتر نيا.  نذار ازش استفاده کنم مي دوني که باهاش ميتونم چه کارهايي بکنم.

عمو ورنون درحاليکه از خشم به خود مي پيچيد گفت:پسره احمق !

چند ثانيه اي نگذشت که خاله پتونيا در آستانه در ظاهر شد با ديدن هري که چوبش را به سمت شوهر او گرفته بود ناباورانه جيغ کشيد و با دو دستش دهانش را پوشاند.

_تو داري چه کار مي کني؟

ولي قبل از اينکه کسي توضيحي برايش دهد با ديدن جعبه همه چيز را دريافت.

_خيلي خوب پس تو جعبه را پيدا کردي و حالا مي خواهي آن را بدست آوري.برش دار!

عمو ورنون غريد: پتونيا!

_ بذار برش داره ورنون .من ديگه از دور انداختن اون جعبه مسخره خسته شدم.ديدي که هر کاري کرديم نتونستيم از دستش راحت شيم به علاوه دوست ندارم چيزي از اون دوتا اينجا باقي بمونه .شايد يه روز بتوني درش رو باز کني.

هري با احتياط خم شد جعبه را برداشت و از کنار صورت برافروخته عمو ورنون گذشت ، وقتي به اندازه کافي از دسترس او دور شده بود . لبخند شيطنت باري به لبانش نشست و گفت: از لطفتون ممنونم!


  هري از بدست آوردن چنين چيز با ارزشي در ميان خاطرات  پوسيده دورسليها احساس کسي را داشت که از ميان مشتي زباله  قطعه اي طلا يافته باشد.وقتي به اتاق برگشت باز هم به بررسي جعبه اش پرداخت. به پشت روي تخت دراز کشيده بود و جعبه را با دستانش بالا گرفته بود.

هري متوجه شد دستانش مي لرزند، دوباره چيزي در سينه اش مي سوخت، احساس کرد سقف روي سرش خراب مي شود، با خس خس نفس مي کشيد. برگشت و صورتش را در بالش فرو کرد. دستانش سست شد و جعبه از ميان دستانش به کف اتاق غلتيد.پلکهايش سنگين شد. ديگر قدرتي نداشت آرام چشمانش را بست موجي عظيم از سياهي سراسيمه به سوي او شتافت. براي مدتي احساس مي کرد درهيچ زمان و مکاني نيست.معلق بود و بي معنا.

چشمانش را باز کرد در اتاق خودش بود. بلند شد نمي دانست چه مدت خوابيده است .گلويش حسابي ميسوخت فکر کرد يک ليوان آب مي تواند به او کمک کند.در اتاق را باز کرد که از پله ها پايين برود . در را آهسته بست چون دوست نداشت دورسليها را بيدار کند. صداي خرخر دادلي به گوش نمي رسيد.

هري از پله ها پايين رفت و خود را به آشپزخانه رساند. وقتي به پايين پله ها رسيد متوجه شد گلويش نمي سوزد.البته اين تنها چيزي نبود که او را متعجب مي ساخت.هري در خانه دورسليها نبود اينجا منزل بزرگي بود که چيزي شبيه يک جشن در آن برگزار شده بود مهمانان دسته دسته از کنار او مي گذشتند.چند خدمتکار با سرعت از کنار او گذشتند هري خوشحال بود در اين شلوغي کسي متوجه حضور نگهاني او نشده است .فکر کرد شايد بي اختيار غيب شده و سر از اينجا درآورده .حالا موسيقي تغيير کرده بود ميهمانان دو به دو با هم مي رقصيدند.

ناگهان مرد بلند قدي با عجله از کنار او گذشت ، درحاليکه از ميان ديگران براي خود راه باز مي کرد از ديد هري خارج شد. هري برا ي چند لحظه خشک شد آنچه را مي ديد باور نمي کرد.کسي که با عجله از کنارش گذشته بود پدرش بود.سعي کرد بهتر فکر کند او کجا بود؟ جايي که پدرش را زنده يافته بود. آيا او مرده بود؟ يا شايد پدرش زنده بود! هري با عجله به سمتي رفت که پدرش را قبل از ناپديد شدن آنجا ديده بود.هراسان جمعيت را کنار زد ولي اثري از پدرش نبود.

چند لحظه پيش کسي کنار او ايستاده بود که هري هميشه آرزوي ديدارش را داشت.در کنارش در اتاقي نيمه باز بود.زن جواني از اتاق بيرون آمد هري صورت اسبي شکل او را خوب شناخت .او خاله پتونيا بود ولي بسيار جوانتر .بلافاصله او را تعقيب کرد شايد او نزد پدرش مي رفت.مستخدمه چاقي نزد آنها آمد.

_دوشيزه پتونيا به چيزي احتياج نداريد؟

_نه مري پدرم کجاست ؟

_آقا تو اتاقشون هستند جلسه مهمي دارند . سر ريوس پيترسون نزد ايشون هستن .

پيترسون چيزي را به ذهن هري مي آورد.

_اين پسره بلک اينجا چه کار مي کنه؟

 سيريوس اينجا بود! پس خاله اش پدر خوانده او را مي شناخت.

_همراه آقاي جيمز آمده اند.              

_ حالا جيمز کجاست؟

اين دقيقا سوالي بود که هري دنبالش مي گشت.

_با دوشيزه لي لي تو باغ قدم مي زنند.

هري لحظه اي درنگ نکرد اگر عجله مي کرد مي توانست پدر و مادرش را ملاقات کند.

_شما خيلي خوب مي رقصيد

اين صداي سيريوس بود که با زن جوان و آبي پوشي مي رقصيد.هري نايستاد . حاضر نبود فرصت ديدار پدر و مادرش را از دست دهد .با شوق بي وصفي به  سمت دري که به باغ مي رسيد حرکت کرد اصلا نمي دانست چگونه راه را مي شناسد.از ميان پنجره ها تصوير دو نفر را ديد که در زير نور اندک مشعل ها قدم مي زدند.يک مرد و يک زن .آن مرد پدرش بود و آن زن در لباس شيري رنگ ! او مادرش بود که با پدرش قدم زنان از او دور مي شدند.هري در شيشه اي را باز کرد و خودش را به بيرون پرت کرد . با سرعت به سمت آنها مي دويد ولي هرچه بيشتر مي دويد آنها دورتر مي شدند به قدري دور شدند که ديگر هيچ از آنها ديده نمي شد.

همه جا تاريک شده بود حتي ساختمان اصلي هم ديده نمي شد هري در ميان تاريکي مطلق ايستاده بود. دوباره احساس مي کرد در هيچ زمان و مکاني نيست.  

 فصل دوم رو وقتی نظرا 10 تا شد میدم.

تا بعد...بای بای

+ باز برگه ای از دفترم کنده شد در  شنبه 26 خرداد1386ساعت 5:31 PM  توسط سنا | 
روی عکسای کوجولوی پایین کلیک کنی میان.

 

+ باز برگه ای از دفترم کنده شد در  یکشنبه 13 خرداد1386ساعت 1:22 PM  توسط سنا | 
قشنگه گوش کن:

کی منو دوس داره ، هیشکی
کی به من توجه میکنه ، هیشکی
کی به من میوه میده ، هیشکی ؛
کی به من شیرینی و نوشابه تعارف میکنه
کی به جوکام گوش میده
کی میخنده ، هیشکی ؛
کی تو دعوا به کمکم میاد
کی دلش برام تنگ میشه
کی برام گریه میکنه
کی میدونه چه ادم جالبیم ، هیشکی ؛
حالا اگه از من بپرسی بهترین دوستت کیه ، فورا میگم هیشکی ؛
اما دیشب حسابی ترسیدم بیدار شدم دیدم هیشکی دور و برم نیست
صداش زدم دستمو به طرفش دراز کردم
به همون جایی که همیشه بود به همه جایه خونه رو همه ی گوشه هاش رو دنبالش گشتم
اما ، هر جا ، کسی رو دیدم ؛
اینقد گشتم و گشتم ، که خسته شدم ، حالا هم که نزدیکه صبحه ؛
حتم دارم ، هیشکی رفته ؛
اره ، هیشکی رفته ، به جاش الان دوستای زیادی دارم .

+ باز برگه ای از دفترم کنده شد در  یکشنبه 13 خرداد1386ساعت 12:49 PM  توسط سنا | 
چند تا عکس خوشگل از هری جووووووونم:
ای جااااااااااااااااااااااااااان:

Daniel Radcliffe as Harry Potter in Warner Bros. Pictures' Harry Potter and the Order of the Phoenix

اینم از چو چانگ:

Katie Leung as Cho Chang in Warner Bros. Pictures' Harry Potter and the Order of the Phoenix

اینم از....لوسیوس مالفوی(اااااااااااااااااااااق)

Jason Isaacs as Lucius Malfoy in Warner Bros. Pictures' Harry Potter and the Order of the Phoenix

اینم یه تازه وارد....آمبریج

Imelda Staunton as Dolores Umbridge in Warner Bros. Pictures' Harry Potter and the Order of the Phoenix

ها...اینو کامل نمیشناسم

Evanna Lynch as Luna Lovegood in Warner Bros. Pictures' Harry Potter and the Order of the Phoenix

اینم دوسش دارم...جینی ویزلی

Bonnie Wright as Ginny Weasley in Warner Bros. Pictures' Harry Potter and the Order of the Phoenix

اینم که هری خودمونه!

Daniel Radcliffe as Harry Potter in Warner Bros. Pictures' Harry Potter and the Order of the Phoenix

اولالا:

Rupert Grint as Ron Weasley, Evanna Lynch as Luna Lovegood, Matthew Lewis as Neville Longbottom , Emma Watson as Hermione Granger, Daniel Radcliffe as Harry Potter and Bonnie Wright as Ginny Weasley in Warner Bros. Pictures' Harry Potter and the Order of the Phoenix

خب من رفتم.بای بای

نظرم بدید.

+ باز برگه ای از دفترم کنده شد در  پنجشنبه 20 اردیبهشت1386ساعت 4:6 PM  توسط سنا | 
12 or 24 hours timer



امکانات - ارتباط از طریق یاهو
اين سایت را صفحه خانگي خود كنید ! تماس با مدیر سایت ! اضافه کردن این سایت به علاقه مندیها ! لینک RSS
نامه به مدیر وبلاگ
متن نامه خود را بنویسید