از اتفاقات بعدي خاطرات مبهمي داشت. وقتي در آن سوي آيينه از آيينه بيرون آمدند در آشپزخانه ويزلي ها بودند.هرميون او را روي يکي از صندلي ها رها کرد.تصاوير نامفهومي از خانم ويزلي ، رون ، بيل ، جيني و مردي غريبه به ذهن هري مي آمد.زمانيکه چشمانش را گشود خود را در اتاق رون يافت.در اتاق کسي نبود، پنجره باز بود و هواي مطبوعي به درون مي خزيد.هري احساس مطلوبي داشت . ريه هايش را از هواي تازه پر کرد،سينه اش نمي سوخت.
در اتاق باز شد و خانم ويزلي آهسته به درون خزيد ولي وقتي هري را بيدار يافت خنده کوتاهي کردگفت:فکر کردم خوابي نمي خواستم بيدارت کنم.حالت چطوره؟ به نظر مي آيد که حالت خوب باشه. هري سرش را به نشانه موافقت تکان داد.
_بله ممنونم.
خانم ويزلي با چهره نگراني در کنار او نشست و گفت : نبايد اين کار را ميکردي حداقل به کسي خبر ميدادي! هري منظور خانم ويزلي را درک نمي کرد .خواست چيزي بپرسد که خانم ويزلي گفت : حالا ديگه فراموشش کن ! دراز بکش و فقط استراحت کن.
خانم ويزلي بي معطلي اتاق را ترک کرد . هري دراز کشيد و به پرده که هر از چند گاهي با وزش نسيم به حرکت در مي آمد نگاه کرد. سرش تير کشيد. هنوز مدت زيادي نگذشته بود که رون و جيني با نوک پا به درون اتاق آمدند.جيني در حاليکه انگشتش روي بينيش گرفته بود و مرتب هيس هيس مي کرد کنار تخت هري نشست .
هري با لبخند پرسيد: اين کارها براي چيه؟
جيني گفت: مامان ممنوع الملاقاتت کرده!
رون کمي جلوتر اومد آهسته گفت: تو که حالت خوبه ؟ نه؟
_ آره ممنون . تو چطوري؟ چه اتفاقي افتاد؟ من چطوري به اينجا اومدم؟
_هرميون تو رو آورد .وقتي آوردت حالت خوب نبود .بيچاره هرميون خيلي ترسيده بود.
جيني گفت: هرميون حق داشت. همه ما ترسيده بوديم.
هري پرسيد :ولي براي چي ؟ من فقط کمي احساس ضعف مي کردم .
رون خنده کوتاهي کرد و گفت: فقط همين؟ ميدوني چند وقته که تو اين اتاق بيهوش بودي.
هري سرش را بعلامت نفي تکان داد .رون ادامه داد: چهار روز اول تو بيهوشي مطلق بودي.بعدهم که فقط گاهي اوقات به هوش مي اومدي . بيل , مامان و پاپا به نوبت بالاي سرت کشيک ميدادند و هر چند ساعت يک بار سعي ميکردند بيدارت کنند تا براي هميشه نخوابي.اصلا نميگذاشتند ما به اين اتاق بيايم تا ديشب که مامان گفت خطر از سرت گذشته.
هري نمي فهميد آنها از چه صحبت ميکنند او احساس ميکرد حداکثر يک روز خوابيده است احساسي که از بيماري اش داشت مثل احساس يک سرماخوردگي ساده بود نه بيشتر.
هري گفت : ولي من فکر مي کردم يک سرماخوردگي يا سردرد ساده باشه.
جيني کمي روي تخت جابجا شد و گفت :مامان هم اول همين حدس را مي زد .درست وقتي با هرميون اومدي مثل کسي که دويده باشه نفس نفس مي زدي.بعد کم کم نفس هات آرام تر شد همه فکر کرديم داره حالت خوب ميشه ولي موضوع بدتر شد وضعيت به جايي رسيد که به ندرت نفس ميکشيدي.
رون ادامه داد: بيل رفت و آقاي آدامز پير رو آورد اون خانه اش به اينجا نزديکه . يک روزي درمانگر خوبي بوده تا اينکه ديگه باز نشسته شد. ما هنوز هم وقتي اتفاقي ميافته اول از اون کمک ميگيريم . بعد از اومدن اون ديگه نميدونم تو اين اتاق چيکار کرد ولي بعد از يکساعت بيرون اومد و گفت که زنده ميموني!
هري گفت : ولي چرا ؟ منظورم اينه که چرا من اين جوري شدم.
رون پاسخ داد : ظاهرا در استفاده از افسون رويا زياده روي کرده بودي.
هري پرسيد: در استفاده از چي؟
_افسو.......
_رون ويزلي!
خانم ويزلي در حاليکه دستش به کمرش بود و در قاب در ايستاده بود غريد:مگه به شما نگفتم بودم حق نداريد به اين اتاق بيايد! بيرون! سريع هردوتون !
بعد در حاليکه به تخت نزديک ميشدگفت: هرميون تو آشپزخانه داره همه کارها رو تنهايي انجام ميده .فکر کردم شما سه نفر قراره با هم کارها رو انجام بديد.
رون و جيني با دستپاچگي اتاق رو ترک کردند.خانم ويزلي بالاي سر هري آمد دستش را به پيشاني او گذاشت و دماي بدنش را اندازه گرفت بعد لبخندي زد و گفت :خوبه.چيزي مي خوري برات بيارم؟
هري احساس گرسنگي نمي کرد .
_ نه.ممنوم خانم ويزلي.
خانم ويزلي دولا شد تا از درون کشو چندتا ملحفه تميز در بياره.هري ادامه داد: خانم ويزلي ! افسون رويا ...يعني در حقيقت من اصلا به ياد نمي آورم که از افسون يا چيز ديگري استفاده کرده باشم.
خانم ويزلي نگاه متعجبي به او انداخت ولي بعد گويي چيزي را به خاطر آورد چون بلافاصله سرش را در کمد کرد و مشغول جستجو شد .وقتي سرش را بيرون آورد بدون توجه به چيزي که شنيده بود گفت:ولي بايد چيزي بخوري .
و بعد بلافاصله اتاق را ترک کرد و در را پشت سرش بست.
حدود يکهفته پايين آمدن از تخت جز در موارد معدود براي هري قدغن شده بود. تمام کوشش هاي هري براي سر در آوردن از افسون رويا بي نتيجه ماند . هيچکس حاضر نبود در اين مورد چيزي به هري بگويد.در اين مدت هرميون و رون براي ديدن او مي آمدند و از آنچه در تابستان برايشان رخ داده بود صحبت ميکردند.در مدتي که هري بيهوش بوده هرميون و چارلي براي در جريان قرار دادن دورسلي ها از بيماري هري و جمع آوري وسايلش به پريوت درايو رفته بودند.
نه تنها هيچ برخوردي پيش نيامده بود بلکه دورسلي ها موافقت کرده بودند هري بقيه تابستان را در بارو بماند.هري دو دليل براي اين برخورد آنها سراغ داشت: اول قدرت خاص هرميون در رام کردن دورسلي ها که هري در اولين برخورد هرميون و خاله پتونيا ديده بود.دوم بيماري هري که مطمئن بود دورسلي ها ترجيح ميدهند اين دردسر را از سرشان رفع کنند.
به هر حال حالا هري اينجا بود و اگر اين را لطف بيماري هم مي دانست مي توانست باقي تابستان را نزد دوستانش بگذراند.هري به تدريج تمام نيروي از دست رفته اش را به دست آورده و سردردهايش فروکش کرده بود. روزهاي بسيار خوبي را در کنار دوستانش مي گذراند.گهگاه به آنچه در نيمه شب در منزل دورسلي ها ديده بود مي انديشيد. نمي توانست بخودش بقبولاند که فقط يک خواب بوده است.ناخودآگاه همه چيز را مربوط به جعبه ميدانست.
هري از خلال پنجره به افق خيره مانده بود گويي در دور دست به دنبال دو نفر ميگشت که قدم زنان از کنار درختان بگذرند و محو شوند دو نفري که به تازگي فرصت ديدارشان را از دست داده بود.
_به چي فکر مي کردي؟
اين صداي هرميون بود. هري برگشت و لبخندي زد.درست نمي دانست آيا بايد در مورد رويايش به او چيزي بگويد يا نه.
هرميون گفت : در زدم ولي انگار متوجه نشدي.هري چيزي هست که مي خواستم در موردش ازت سوال کنم.
وقتي براي برداشتن وسايل تو به پريت درايو رفتيم در منزل دورسلي ها يعني دقيقا در اتاقت چيزي بود که....منظورم اون جعبه بي دره... خوب تو هيچ وقت در مورد اون چيزي نگفته بودي. من فکر کردم....
هري تازه به ياد جعبه افتاد با هراس گفت: تو اونو برداشتي ؟درسته؟
هرميون با کلمات بريده اي گفت: خوب....آره....اون يه جعبه بي در بود يه جعبه بي در چطور مي تونست مال موگل ها باشه؟
هري نفس آسوده اي کشيد وگفت:چند وقت پيش اونو تو اتاق زير شيرواني دورسلي ها پيدا کردم.
بعد در حاليکه جعبه را از درون چمدانش بيرون مي آورد گفت:خوب من دقيقا نمي دونم اون چيه فقط....
هري دستش را روي لوح کشيد عبارت جيمز ولي لي پاتر دوباره روي آن نقش بست. هرميون جيغ کوتاهي کشيد و با وجد کفت: پس اين واقعا يک جعبه بي دره! خيلي در موردش خونده بودم ولي هيچ وقت يکي از اينها رو با چشم خودم نديده بودم.هري درش کو ؟ چطوري درش رو باز ميکني؟
درست در همين موقع رون وارد اتاق شد.
با بد اخلاقي کنار هرميون نشست وگفت:فرد وجرج شورشو در آوردن. ميدوني الان چه بلايي سر من آوردن؟ رفتم وسط آشپزخانه ايستاده ام و مامان ازم مي پرسه: رون ويزلي چرا لباس نپوشيدي؟ نگاه کردم مي بينم با لباس زير وسط آشپزخانه ايستادم .آخر سر معلوم شد فرد وجرج با طلسم غيب کن کاري کردن که هر چند دقيقه يک بار لباسهام به تنم غيب ميشه.
هري خنديد وگفت: خوب تو چي کار کردي ؟
_مجبورشون کردم طلسمو باطل کنم.
بعد در حاليکه با ترديد به لباسهايش مي نگريست گفت: شما الان تن من لباس مي بينيد اين طور نيست؟
هرميون لبخند زد وگفت : آره نگران نباش ببين اين همون جعبه است.هموني که برات تعريف کردم. رون با احتياط جعبه را از هري گرفت گويي مي ترسيد جعبه در دستش منفجر شود.عبارت روي لوح داشت ناپديد ميشد. بعد با لحن مشکوکي گفت : درش؟ اين که در نداره؟ وبعد دوباره به ارزيابي جعبه پرداخت.
هرميون گفت:هري ميدوني اين جعبه چقدر ارزش داره؟تعداد اين جعبه ها از تعداد انگشتان دست تو کمتره!
رون پرسيد: چطوري بازش مي کني ؟
هرمين با شوق گفت : آره هري بازش کن.
_من نمي تونم يعني اصلا نمي دونم چطوري باز ميشه.
هري احساس کرد چهره هرميون درهم رفت اول اخم کرد و بعد انگار مشغول فکر کردن شد.
رون پرسيد: اين جعبه را چطوري پيدا کردي؟ يعني منظورم اينه که بعد از اين همه سال...
هرميون وسط حرفش پريد.
_ باز کردن اين جعبه ها روشهاي مختلفي داره که معمولا هر دارنده اي براي باز کردن اون روش خاصي را انتخاب ميکنه.روشهايي مثل اسم رمز ولي بعضي از جعبه ها فقط توسط افراد خاصي باز ميشوند جعبه ها هويت افراد تشخيص مي دهند.
رون پرسيد: تا حالا اسم رمزي رو امتحان کردي؟
هري چيزي نداشت بگويد: نه ...من.....
هرميون گفت خوب امتحان کن. براي شروع شاخدار چطوره؟
رون لبخند زد:دوک عسلي بهتره.
هرميون با چشم غره گفت: اسم خودت از همه چيز بهتره.
هري گفت :صبر کنيد بايد امتحان کنيم.
تقريبا تمام بعد از ظهر اسم هاي رمز مختلف را امتحان کردند. بي فايده بود.هرسه خسته بودند.
رون پرسيد : نميشه وادارش کني باز بشه يا حداقل درش رو نشون بده؟ هرميون هيچ وردي براي وادار کردنش وجود نداره؟
هرميون قاطعانه گفت: هيچي! هيچ ورد يا قدرتي نميتونه اونو وادار کنه اسرارش رو به غريبه ها نشون بده.
رون گفت: ولي هري که غريبه نيست.
_ باشه ولي هري صاحب واقعي اون نيست.ممکنه جعبه درش را فقط براي صاحبان اصلي اش باز کند.
رون گفت: صاحبان اصلي اون پدر و مادر هري هستند که....
رون حرفش را ادامه نداد ولي هري به سردي گفت: که حالا مرده اند. واين به اين معنيه در اين جعبه هيچ وقت باز نميشه ! درسته؟
رون که از حرفش پشيمان بود چيزي نگفت ولي هرميون گفت : نه هري. من فقط گفتم ممکنه. هنوز روش هاي زيادي مونده به علاوه هنوز اسمهاي زيادي هست که مي تونه اسم رمز جعبه باشه.
عبارت روي لوح محو شده بود دستش را روي لوح کشيد . جيمز و لي لي پاتر نقش بست.
رون گفت: بهتره فعلا فراموشش کنيم بياين بريم پايين . شام تا به حال حاضر شده. بعدا راهي براي باز کردنش پيدا مي کنيم.
هرميون گفت : آره بعدا شايد چيزهاي بهتري به ذهنمون برسه.
هري جعبه را روي ميز گذاشت و همراه آندو اتاق را ترک کرد ولي قبل از اينکه در پاگرد بچرخد چيز تازه اي به ذهنش رسيد با سرعت به اتاق برگشت رون و هرميون هم که تعجب کرده بودند دنبالش دويدند .
هري خود را به جعبه رساند.
رون پرسيد: چي شده هري؟
_يک اسم .....که هنوز امتحان نکرديم
هري دستش را روي جعبه گذاشت وگفت: ولدمورت .
جعبه زير دست هري لرزيد.چشمان هري درخشيد.
_ بازشو .بازشو ديگه. ولي جعبه باز نشد. رون باخشم بازوي هري را کشيد وگفت: ديگه تمومش کنيد بريم پايين.